«مگراز روی نعش من رد بشوی»
«اینطور حرف نزنید مامان، خیلی سبک است. از شما بعید است. شما که می دانید من تصمیم خودم را گرفته ام و زن او می شودم»
«پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است»
«آخر چرا؟ من که نمی فهمم. خیلی عجیب است ها!یک دختر تحصیلکرده به سن و سال من هنوز نمی تواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد؟ نباید خودش مرد زندگی خودش را انتخاب کند؟»
«چرا می تواند. یک دختر تحصیلکرده امروزی می تواند خودش انتخاب کند. باید خودش انتخاب کند، ولی نباید با پسری ازدواج کند که خیلی راحت دانشکده را ول می کند و می رود دنبال کار پدرش. نباید زن پسر مردی شود که با این ثروت و امکاناتی که دارد، می تواند پسرش را به بهترین دانشگاه ها بفرستد، به او می گوید بیا با خودم کار کن، پول توی گچ و سیمان است...
بامداد خمار، فتانه حاج سید جوادی، نشر البرز، تهران ١٣٧۶
در چند میلی جنوب سوله داد، از کنار تپه ای، رودخانه سالیناس، عمیق و سبزرنگ جریان دارد و به دریاچه ای فرو می ریزد. آب آن گرم است، زیرا پیش از آنکه به دریاچه فروریزد، از روی شن های زرد و گرم و از زیر اشعه خورشید می گذرد. یک سوی رودخانه، سراشیب های زرین تپه های پیچاپیچ رو به کوه سرسخت و سنگی گابیلان کشیده شدهاست، اما آن سو که دره است، کناره آب را خطی از درخت گرفته0درختهای بید که هر سال به هنگام بهار سبز و شادابند و هنوز آثار لطمه های سیلابهای زمستانی را بربندهای برگهای زررین حفظ کرده اند...
موشها و آدمها، جان اشتین بک، ترجمه پرویزداریوش، چاپ معرفت، ١٣۴٠
چند ماه بود که از بابا خبری نداشتیم. او به خاطر فعالیت های سیاسی اش به ندرت خانه می آمد. طوری که ما به نبودش عادت کرده بودیم. ولی این بارغیبتش طولانی شده بود. مادرم می گفت: پدرت از وقتی کار در آسیاب پاپا را رها کرده و توی بازار گونی فروشها مشغول شده، وارد فعالیت های سیاسی شده و با آدمهای سرّی رفت و آمد می کند. صاحب کار بابا، تاجر ایرانی الاصلی بود که به او حاجی می گفتند. او درجریان فعالیتهای بابا بود و به نظر می رسید خودش و بقیه کارگرانش هم در این کارها نقش دارند...
دا، سیده زهرا حسینی، به کوشش سیده اعظم حسینی، نشر سوره مهر
سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این "قصه عاشقانه" من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی درآمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها را خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده...
تنهایی پرهیاهو، بهومیل هرابال، ترجمه ی پرویز دوایی. کتاب روشن.
هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را; حالا هرچه می خواهد باشد، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم. یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدمها، منزلت معنوی می دهد. از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی; تصنعی بودن شان پیداست. پس بی هیچ تکلفی، به تان میگویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم میخورد و قبل از همه، از خودم...
کافه پیانو، فرهاد جعفری. نشر چشمه.
کِی بوددر بچگی که اول بار چیزهایی راجع به صید قزل آلا در آمریکا شنیدم؟ از که؟ گمانم از پدرخوانده ای، کسی.
تابستان ١٩۴٢.
پیرمردِ مست از قزل آلا برایم میگفت. وقتی قادر به حرف زدن بود، جوری قزل آلا را وصف میکرد که انگار از یک فلز گرانبها و هوشمند حرف میزند. نقره ای صفتی نیست که احساس مرا، وقتی او برایم از صید قزل آلا میگفت، به درستی وصف کند. حق مطلب را ادا کنم. شاید فولاد قزل الا. فولاد ساخته از قزل آلا. رودخانهی زلال برف اندود، انگاری کورهی ریخته گری...
صید قزل آلا در آمریکا، ریچارد براتیگن، ترجمه هوشیار انصاری فر. نشر نی.
آهوی سپید و زیبا، دوبره آهو، دشت سبز و یک روز پرآفتاب در زیر آسمان بلند آبی. آهو با بره هایش در دشت فراخ و سبز، خوش می خرامید و خوش می چرید.بره آهوها تازه داشتند چریدن یاد می گرفتند، چون دیگر باید شیرنوشیدن از پستان مادر را کنار میگذاشتند. آرامشی بود، آرامشی فراهم بود. دشت و نسیم و آفتاب و آسمان بلند، در کنار جنگل افلاک، ایمنی و آرامشی فراهم آورده بودند.جنگل افلاک، جایی با چشمه های خوش و گوارا.هیچ مانعی نبود و هیچ خطری هم، انگار درکمین نبود.پس دنیا و زندگانی دنیا چندان خوب و قشنگ جلوه می کرد که حدّ و اندازه ای نداشت. و زندگی چندان خوشایند و لذتبخش می نمود که حتی یک لحظه هم فکر مرگ پیش نمی آمد...
آهوی بخت من گزل، محمود دولت آبادی، نشر چشمه
کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000متر ارتفاع دارد و می گویند بلندترین کوه آفریقاست.قله شرقی آن در ماسایی "نگاجه نگایی" یا خانه خدا نام دارد.نزدیک این قله لاشه خشک شده و یخزده پلنگی قرار دارد.کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مردگفت: "خوبیش اینه که درد نداره.آدم از همین موضوع می فهمه که شروع شده." ..."جدی میگی؟"..."آره..با وجود این، بخاطر بوش معذرت میخوام، حتما ناراحتت میکنه" ..."نه،فکرشو نکن، اصلا فکرشونکن." مردگفت:"نگاه شون کن، میخوام ببینم منظرشه یا بوش که این هارو میکشونه این جا؟"..تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایه وسیع یک درخت میموزا قرار داشت و مرد همانطور که از توی سایه نگاهش را به تابش شدید دشت دوخته بود، سه پرنده بزرگ را میدید که به حالت شومی چمباتمه زده اند...
برفهای کلیمانجارو- ارنست همینگوی
دماوندسفید، در قاب، آویزان بود به دیوار کنار پنجره ی مشرف به باغ کافه نادری.نورچراغ از سقف بلند کافه، مورب افتاده بود به دیوار ورودی غذاخوری، تصویری بود از برگ پنچه مانند سبزی با قطره درشت شبنمی در رویش، که در تابندگی چراغ لغزنده می نمود. دیوار کنار فرورفتگی سالن کافه، تصویر دیگری داشت در قاب، از دروازه قدیمی تهران قاجاری با کاشیکاری هایی بر سردر و در پشت دروازه آن در دوردست تر، در آبی آسمانی شفاف، نمای البرز پیدا بود...
کافه نادری، رضا قیصریه، نشر ققنوس
در شهر دورافتاده ی کاف که اگر از بالا دیده می شد بیش از هرچیز به یک دمبل بی قواره می مانست، زمانی سه خواهر دوست داشتنی و مهربان زندگی می کردند. اسم هایشان...اسم های واقعیشان هیچ وقت به کار برده نمی شد، درست مثل آن ظرف های چینی عالی که بعد از شب فاجعه ی مشترکشان در گنجه ای دربسته گذاشته شد و حتی جایش کم کم از یادرفت، به طوری که سرویس هزارپارچه چینی ساخت کارخانهیِ گرادنرروسیه تزاری به صورت افسانه ای خانوادگی درآمد که دیگرباورشان نمی شد واقعیتی داشته باشد...بیش از این حاشیه نمی روم و می گویم که نام خانوادگی سه خواهر شکیل بود و همه،آن هارا(به ترتیب سن)چانی و مانی و بانی می نامیدند.و روزی از روزها پدرشان مرد...
شرم-سلمان رشدی مُرتد-ترجمه مهدی سحابی-چاپ قانونی نشر تندر
زنم گفت "ممکنه بمیرن." پسرم گفت:"ازنظر علمی این حرف چرته." برای هزارمین بار به پسرم توضیح دادم که این طرز حرفزدن نیست."بگو این حرف درستی نیست." پسرم با حالت حق به جانبی گفت:"همون."..."نه این همون نیست بابا جان،چرته بی ادبانست،آدم اینطوری با مادرش حرف نمیزنه"..."منظورم همونه."و مکث کرد،بعد با حالت حق به جانب اما معصومانه گفت:"خوب اونطوری هم هست،چرت هم هست."...فایده ای نداشت،اگر اصرار میکردم نتیجهی عکس میگرفتم...
مرغ عشق-عدنان غریفی
حوادث شگفتی که می خواهم بازگو کنم تابستان گذشته در «فونتامارا» به وقوع پیوست. من این نام را به دهکدهء قدیمی و گمنام کشاورزانی فقیر داده ام که نزدیک «مارسیکا» در شمال ناحیه ای موسوم به «دریاچهء فوچینو»، در دره ای درفاصلهء میان سلسله کوهها و تپه ها واقع شده است. من بعدا دریافتم که این اسم،گاهی ، با جزئی تغییراتی، به شهرهای دیگر جنوب ایتالیا اطلاق میشود. موضوع مهمتر اینکه رویدادهای عجیبی که چنان صادقانه در این کتاب به ثبت رسیده، در چندین جا-البته به وجوه مختلف و در زمانهای گوناگون-به وقوع پیوسته است. ولی این موضوع نمی تواند دلیل قانونی برای اختفای حقیقت باشد...
فونتامارا-اینیاتسیو سیلونه-ترجمه منوچهر آتشی-شرکت سهامی کتابهای جیبی باهمکاری انتشارات فرانکلین
شوفر سومی که تا آن وقت همهاش چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه براق گندهای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپهایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود. این سه تن با کهزاد که پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هر چه کرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند. سیاه مانند عروسک مومی که واکسش زده باشند با چهرهی فرسودهی رنجبرده اش کنار منقل وافور و بتر عرق چرت میزد. چشمانش هم بود. لبهایش مانند دو تا قلوه روهم چسبیده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهای سرش مانند دانههای فلفل هندی به پوستش چسبیده بود...
چرا دریا طوفانی شده بود؟-صادق چوبک
اینبار دیگه خوب دیده بودش! زن از انتهای سالن گذشت، با حیرت به او خیره شد، و در سایهء آشپزخانه ناپدید شد. اُدیل وِرسینی لحظه ای تردید کرد: بهتر بود تعقیبش کند یا دمش را روی کولش بگذارد و هرچه سریع تر آپارتمان را ترک کند؟ این غریبه ای که وارد خانه اش شده بود کیست؟ این اقلا سومین بار بود...آخرین بار به قدری گذرا بود که ادیل فکر کرد خیالاتی شده است، اما اینبار هردو فرصت یافتندنگاهی به هم بیندازند...
غریبه(از مجموعه داستان یک روز قشنگ بارانی)-اریک امانوئل اشمیت-ترجمه شهلا حائری-نشر قطره
دستم را بسته اند. با دست بند از پشت بسته اند و پشت وانتی انداخته اند. کف وانت لخت لخت است. نشسته ام روی آهن سرد و تکیه داده ام به دیواره ی فلزی. چشمم را نبسته اند. اول بستند و بعد باز کردند. مرد چاق گفت که باز کنند و مرد لاغر باز کرد. بعد از اینکه چشمم را باز کردند، فهمیدم کدام یکی چاق بود، کدام لاغرم. سه نفر بودند، مرا انداختند پشت وانت، در پشتی را بستند و رفتند جلو نشستند...
مردی که گورش گم شد(ازمجموعه داستانی به همین نام)- حافظ خیاوی-نشر چشمه
اگر واقعا میخواهید در این مورد چیزی بشنوید لابد اولین چیزی که می خواهید بدانید این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت بارم چطور گذشت و پدرم و مادرم پیش از من چه کار می کردند و از این مهملاتی که آدم را به یاد "داوید کاپرفیلد" می اندازد. اما راستش را بخواهید من میل ندارم وارد این موضوع ها بشوم،چون که اولا حوصلهاش را ندارم و در ثانی اگر کوچکترین حرفی در باره زندگی خصوصی پدر و مادرم بزنم هردوشان چنان از کوره در میروند که نگو...
ناطور دشت- جی.دی. سلینجر-ترجمه احمد کریمی- نشر ققنوس
در این داستان عاشقیت اتفاق می افتد.عاشقیت به مثابه عشقه ای که چون مهرگیاه،عاشق و مرا در لابه لای سطور در هم می پیچد.من،عاشقم، و چند فیلم و داستان دیگرچنان در هم خواهیم پیچید که از یکدیگرقابل تشخیص نخواهیم بود.من موهای خرمایی کوتاهی دارم که روی پیشانی و شقیقه هایم چسبیده.چهل و پنج کیلو وزن دارم و قدم با کفش پاشنه بلند یک متر و شصت و پنج سانت است.لیسانس ادبیاتم را از دانشگاه آزاد گرفته ام.چند سال بعش را هم خانه ماندم تا بالاخره توی یک مهمانی«سیزده به در»در باغ یکی از اقوام با عاشقم آشنا شدم...
عاشقیت در پاورقی-از مجموعه داستانی به همین نام-مهسا محب علی-نشرچشمه
مادرم امروز مرد.شاید هم دیروز ،نمی دانم.تلگرامی به این مضمون از خانه سالمندان دریافت داشته ام!«مادر،درگذشت.تدفین فردا.همدردی عمیق».از تلگرام چیزی دستگیرم نشد.شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده باشد.نوانخانه پیران در «مارنگو» هشتادکیلومتری الجزیره است.ساعت دو سوار اتوبوس خواهم شد و بعد از ظهر به آنجا خواهم رسید.به این ترتیب می توانم شب را در کنار جاده بیدار بمانم و فردا عصر مراجعت کنم...
بیگانه-آلبرکامو-ترجمه جلال آل احمد و علی اصغر خبره زاده-انتشارات نگاه
با پدرم و چند تا مرد جوان که درست یادم نیست چندتا بودند و فقط یکی شان را می شناختم که گلچین-معلم کلاس چهارم دبستانم-بود،توی رودخانه ای که زاینده رود اصفهان بود،آبتنی میکردیم.شب بود و آسمان صاف بود و ماه شب چارده می درخشید.فقط ما چند نفر توی آب بودیم،نه بیرون آب ،نه توی آب کس دیگری نبود...
گاوخونی-جعفرمدرس صادقی-نشر مرکز
هرروز در فضای شهرک کارگری که دود و غبار،آسمان آن را پوشانده بود،صدای سوت کارخانه ای می غرید و در پی آن مردانی غم زده با بدنی خسته و رنجور از کار و تلاش روز قبل به سرعت از خانه های کوچک خاکستری رنگ خود مانند سوسک هایی وحشت زده بیرون می دویدند و درآن هوای سر سحرگاه،از کوچه های تنگ و باریک شهرک به سوی دیوارهای بلند کارخانه ای که انتظار ورود آنها را میکشید رهسپار میشدند...
مادر-ماکسیم گورکی-ترجمه علی اصفر سروش-انتشارات هیرمند
چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق میکند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق میکند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفرهی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار میبیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریکی ازل فرق میکند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، نایی؟ تو که از ستارهی دیگری آمدهای... تو بگو...
چاه بابل-رضا قاسمی-نشرباران(سوئد)
اسحاق مکازلین،عمو اسو،که حالا سنش متجاوز از هفتاد و نزدیک به هشتاد بود و بیش از این را دیگر قبول نداشت،بیوه مردی بود و عموی نیمی از مردم ولایت بود و پدر هیچکس نبود.و این چیزی نبود که خودش در آن دستی داشته باشد یا اینکه آن را دیده باشد.کار،کار نوه عمه اش مکازلین ادموندز بود.این نوه عمه با اینکه نسبت به خانواده مادری می بردمیراث خوار-ودرزمان خودش میراث گزار-چیزی شده بود که بعضیها در آنوقت و بعضی هم همین حالا خیال میکردند متعلق به اسحق است چون به نام او بود که حق مالکیت زمین را پس از جواز امتیاز از سرخپوستها ثبت کرده بودند...
برخیز ای موسی-ویلیام فاکنر-ترجمه صالح حسینی-انتشارات نیلوفر
به کوچه بعدی که پیچیدیم، من حسابی دمغ و پکر بودم و کفرم از دست بابام در اومده بود. و ویرم گرفته بود که سر به سرش بذارم و حرصشو در بیارم و تن و بدنشو بلرزونم. بابام آدم کله شقی بود، انصاف نداشت، حساب هیچی رو نمیکرد، همیشه به فکر خودش بود. تا میتونست راه میرفت، کوچه پس کوچههای خلوتو دوست داشت، در خانههای خالی را میزد، از خیابانهای شلوغ می ترسید، از جاهای دیدنی فراری بود خیال میکرد رحم و مروّت تنها درخرابهها پیدا میشه. خسته که می شد مینشست، و وقتی مینشست، بدترین جاها مینشست، زیر آفتاب، وسط کوچه، پای تیر چراغ، کنار تل زبالهها، جایی که تنابندهای نبود، جنبدهای رد نمیشد و بو گند آدمو خفه میکرد. دیگه حاضر نبود جم بخوره، ساعتها تو خودش کنجله میشد و حرکت نمیکرد، پشت سرهم ناله میکرد که چرا هیشکی از اون جا رد نمیشه، چرا کسی به داد ما نمیرسه، بعد، بعدش خواب میرفت، خواب که میرفت صداهای عجیب و غریب در میآورد،؛ به خودش میپیچید. بیدار که میشد، منو به باد فحش میگرفت...
آشغالدونی-غلامحسین ساعدی
آقای جوزف گیبن رات ،مباشر و دلال،هیچگونه ویژگی خاص یا امتیازی که اوراازدیگر همشهریانش متمایز کند نداشت،اوهم مانند دیگران از بدنی سالم و تنومند برخورداربودواستعداد نسبتا خوبی در رابطه با کارش داشت.علاقه و احترام خاصی برای پول قائل بود،خانه کوچک شخصی با یک باغ و یک آرامگاه خانوادگی در گورستان،اگرچه وابستگی مختصری به کلیسا داشت با اینحال کم و بیش متعصب به حساب نمیآمد،ایمانی همیشگی به خدا و قدرت الهی داشت و در برابر سرنوشت غیر قابل تغییر تابع همان تسلیم کورکورانه طبقه متوسط آبرومند بود...
اعجوبه-هرمان هسه-ترجمه مینا بیگلری-انتشارات اسپرک
بعد از آتش سوزی سلول های انفرادی،مرا با عده ای دیگر ازآنجا بردند.آتش ازتعمیرگاه پشت دیوارهاشروع شد و به سرعت همه جا راگرفت.شعله ها از روزنهی نزدیک سقف تو می آمدندو...هنوزبعداز سالها سرم پراست از هیاهوی آن روزها.فریاد کمک و ضجه زن ها زیر گرگر آتش و جیغ های خفه ای که انگار کسی از گلوم میکشید و کم کم زیر دود و دم ها بیرنگ میشد...
چرنگ سوخته(ازمجموعه داستان بگذریم)-بهناز علیپور گسکری-نشرچشمه
آورده اند که در اواسط ماه مارس شاهراهی که از شهر جاوید رم به شهر کوچک وزیبای کاپوا میرود،بار دیگر بر روی مسافران گشوده شد.اما این سخن بدان معنا نیست که عبور ومرور در این شاهراه در دم به وضع عادی بازگشت.زیرا،طی چهار سال گذشته هیچ یک از راه های جمهوری آن امنیت و تردّدی را که از راههای روم انتظار میرفت به خود ندیده بود.ناامنی بیش و کم در همه جا به چشم میخورد و نادرست نخواهد بود اگر بگوییم شاهراهی که رم را به کاپوا می پیوست مظهر این ناامنی گشته بود...
اسپارتاکوس – هوارد فاوست – ترجمه ابراهیم یونسی-انتشارات نگاه
در فرودگاه لندن،برنیمکتی هنوز خوابش نبرده بود که صداهایی شنید،دستی هم به شانه اش خورده بود.دو پاسبان بودند،بلند قد،یکی با تاکی واکی و آن یکی که ،دست برشانه اش گذاشته بود،پرسید:اینجا چرا خوابیده ای؟
-منتظر پرواز به برلنم.
گذرنامه خواست.دادش.حالا دیگر ایستاده بود،گیج خواب.همان پرسید:تولد؟سالش را گفت،1326که میشود1948.روز و ماه تولد حتی به شمسی یادش نیامد.گفت:ما جشن تولد نداشته ایم که یادمان بماند...
آینه های دردار – هوشنگ گلشیری – انتشارات نیلوفر
یک روز صبح،همینکه گره گور سامسا از خواب آشفته ای پرید،در رختخواب خودبه حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.به پشت خوابیده بود و تنش مانند زره سخت شده بود.سرش را که بلند کرد ملتفت شد که شکم قهوه ای گنبدمانندی دارد که رویش را رگه هایی به شکل کمان تقسیم بندی کرده است.لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود ،نزدیک بود بکلی بیفتد،و پاهای ا که به طرز رقت آوری برای تنه اش نازک مینمود جلوی چشمش پیچ و تاب میخورد...
مسخ-فرانتس کافکا-ترجمه صادق هدایت-انتشارات؟
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.این دردها را نمیشودبه کسی اظهار کرد،چون عموما عادت دارندکه این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنندآن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیزتلقی بکنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیلهی افیون و مواد مخدره است...
بوف کور-صادق هدایت-انتشارات صادق هدایت
در سایهء خانه و در آفتاب کنار رودخانه و در ژای زورقها،در سایهء بیدبنان و انجیرها،سیذارتا پسر خوبروی برهمن،با دوست خود گوویندا،بار میآمد.آفتاب شانه های نزارش را تیره میساخت.و سیذارتا در غسلهای کیش پاک،در قربانیهای روحانی،خویشتن به آب میشست.سایه هائی از برابر چشمانش ،در انبه زار،به هنگام بازی میگذشتند،همچنان که مادرش نغمه میسرود،و پدرش چون با اهل دانش مینشست درس میگفت...
سیذارتا-هرمان هسه-ترجمه پرویز داریوش-انتشارات اساطیر

نظرتون چیه؟ (نفر نظر دادند) لینک